![]() |
![]() |
|
|
به نام تنها یاریگر کشورم ایران
من اين روزا فقط اميدم به خـــــــــــــداست پنهان می کنم همه اين سالها را... بوی سوختگی و دود می دهد هنوز... همين... نيامد که خشک شود رنگهايت، که گم شدن را حفظ شده، که اگر حس کند گرما مي شود و گندآب، خيالت راحت، دود مي شود و محو... مي ترسد گاهي از اينها... در پايان داستان: مسافر خسته بود ، با چشمانی قرمز که نويسنده حتم داشت گريسته. پس در انتها چنين آمد که مسافر گم شده.... جاده های پيچ در پيچ با نسيمی که بوی سفر می داد شايد در غروبی که زاده چشمان يک مسافر بود.... مسافری که هيچ درنگش جايز نبود.... همان طعم تخيل نویسنده... جاده پر از ابهام بود و مه که تمام علائم را می پوشاند با کوله باری که نويسنده در کلنجار هايش هرگز قادر به وصف آن نشد مسافر داستان را راهی کرد... توقع زيادی بود که خواننده خود توشه سفر را حدس بزند به همین دليل نويسنده در اينجا به خواننده اعتماد می کند! خسته ام! جسمم نه! روحم خسته ست ... خستگی روح خيلی بدتر از خستگی جسمه، خستگی جسم با يکی دو ساعت استراحت درست ميشه، ولی خستگی روح چی؟! .... اينقدر روحم خسته ست که دوست دارم چشمامو ببندم و ديگه باز نکنم! وقتی تمام لحظه هات رو توی تنهايی بگذرونی، وقتی همه تنهاييت با فکر کردن بگذره، وقتی اينقدر افکار مختلف توی کله ات باشه که ندونی با کدوم بجنگی! وقتی اينقدر توی افکارت غرق بشی که متوجه گذر زمان نباشی، وقتی ... وقتی روزها، ساعتها، دقيقه ها و حتی لحظه ها برات تکراری بشن، وقتی ديگه عيد و بهار و تابستون برات معنی تازه ای نداشته باشه، وقتی بی تفاوت از کنار همه اين تغييرات بگذری ... وقتی توی جمع احساس تنهايی بکنی، وقتی بخوای خودت باشی، همونی که هستی! نه اونی که ديگران ميخوان! وقتی دوست نداشته باشی همرنگ جماعت بشی! وقتی مجبور باشی لبخند مصنوعی بزنی! وقتی همه غم و غصه هاتو بريزی تو دلت و هيشکی از اونا با خبر نباشه، وقتی اشکای تنهاييت رو فقط خدا ببينه!!! وقتی حتی خدا هم فراموشت کنه!!! وقتی به همه اميد بدی و حرفای قشنگ بزنی! بعد خودت نااميد ترين آدم روی زمين باشی! وقتی اينقدر به تنهايی و سکوت عادت بکنی که بشن جزيی از وجودت! وقتی نتونی کوچکترين سر و صدايی رو تحمل بکنی، وقتی اينقدر حساس بشی که زود از کوره در بری و با اطرافيانت دعوا کنی! ... وقتی تو زندگيت يه چيزی رو گم کرده باشی، ولی اصلا ندونی گم کرده ات چی يا کيه! وقتی هر چی بگردی، پيداش نکنی! ... وقتی صدای بوق ماشينها بشه صدای هر روز زندگيت! وقتی مسير هر روز زندگيت بشه دوتا خط موازی! وقتی سکوت بشه همسفر هر روزت! وقتی اون دوتا خط برسن به يه جايی که آدما فقط ادای تحصيل علم رو در ميارن! وقتی توی کلاس نشستی اما فکرت يه جای ديگه ست! وقتی استاد اسمت رو صدا ميکنه و تو حواست نيست! وقتی توی کلاسی و استاد برات غيبت ميزنه!! وقتی دوباره از روی همون دوتا خط موازی برميگردی به طرف خونه! وقتی توی تمام طول مسير افکارت بهت اجازه نميدن چشمای خسته ات رو برای چند دقيقه روی هم بذاری! ... وقتی، وقتی، وقتی ........ وقتی همه اين وقتی ها اتفاق می افته! تازه می فهمی که روحت چقدر خسته ست! تازه می فهمی که چقدر تنهايی! تازه می فهمی که خيلي وقته به اين وضع عادت کردی! تازه می فهمی که روحت به قدری خسته ست که به پرواز فکر ميکنه! تازه می فهمی ..... و اين منم! يه مرد خسته و تنها! من واسه سلامتيت ۴۰ روز نذر کردم روزهاشو روزه بگيرم شبهاشو قران سر بگيرم تورو همون خدای که هر دوتامون قبولش داريم اذيتم نکن ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 2:51 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
طایر دولت اگر باز گذاری بکند .
یار باز آید و با وصل قراری بکند . |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1384 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
تجربه های 5 سال تدریس خانم معلم لیلا music is my language |
|
RSS
|